استرالیا، بریسبین، 22 اکتبر
سلام من باز آمدم
اگر می بینید توی وبلاگم، دیگه پیوسته راجع به اینجا نمی نویسم، و یک سری داستانک هم اضافه شده، به دو دلیله، دلیل اولش را بعدن بهتون می گم ، ولی دلیل دومش اینه که حوصلتون از داستانهای تکراری سر نره
...
دیروز جاتون خالی رفته بودیم یک اوپرا (گروه خواننده ها)... اوپرای جالبی بود... یه جورایی با بقیه اوپراهایی که تا حالا دیده بودم فرق داشت ولی یک چیزیش که برای من جالبتر از همه بود، این بود که وقتی داشت تمام میشد، رهبر ارکستر برگشت گفت: حوصلتون که سر نرفته؟؟؟ حالا نوبت شماست... و شروع کرد یک قطعه ای را به شنونده ها یاد دادن، و همه را وادار کرد تا از جاشون بلند شوند و با گروه اوپرا همراهی کنند... و این کار اون اینقدر جالب بود که باعث شد که همه شنونده ها هم با اعضای گروه اوپرا به رقص در بیان و زمان رفتن، همه با یک قطعه ای که از اونجا یاد گرفته بودند، و اون را زمزمه می کردند در شادی تمام از اونجا خارج بشوند...
امروزم از اونجایی که خیلی من تنبل شدم و زیاد فعالیت ندارم، تصمیم گرفتیم بریم دوچرخه سواری و چون سوار دوچرخه بودم برای اولین بار متوجه شدم که در تماااااااااااااااام شهر، برای دوچرخه سوارها، خط مخصوصی وجود داره که این خط غالباً از کنار رودخانه رد می شه و از فضای رفت و آمد وسایل نقلیه کلاً فاصله داره و به عابرین پیاده گفته که لطفاً جلوی راه دوچرخه سوارها را نگیرید...
به نظر شما جالب نیست؟؟؟؟
گفتم شاید برای شما هم جالب باشه
تا بعد
"کفش هایم خیلی قشنگ است!!، وقتی آنها را می پوشم احساس می کنم یک سر و گردن از دیگران بلند ترم!! چشم هربیننده ای را خیره می کند، البته این تنها به خاطر کفشم نیست لباسی هم که پوشیده ام دست کمی از کفشم ندارد!
البته همة اینها به خاطر شخص خودم است وگرنه کفش و لباس که به خودی خود قشنگی ندارند، این من هستم که به آنها زیبایی، افتخار و غرور می بخشم...اما کفش هایم یک مشکلی دارد، هر وقت اونها رو می پوشم با مغز می خورم زمین!!!"
سلام
من بازم آمدم... نمی دونم چند روز بود که دیگه چیزی ننوشته بودم... ولی دیگه صدای همه دوستان عزیزم درآمد که چرا چیزی نمی نویسی و کجایی و ...
آخه فکر کردم اگر هر روز بخواهم بنویسم، خیلی چیزا توی زندگی به صورت روزمره رخ میده، و ممکنه که حوصله همه را سر ببره... به همین خاطر تصمیم گرفتم که چند وقتی ننویسم... ولی حالا اینقدر زیاد شده چیزایی که ننوشتم که نمی دونم چی بنویسم؟
نمی دونم از چی باید بگم... از محیط تعریف کنم یا نه؟ از آدمها؟ از برخوردها؟ از خیلی چیزها... همونطور که قبلاً گفته بودم، اینجا فرق زیادی بین دو کشور نمی شه دید و هنوز هم اعتقاد دارم که شاد بودن و رضایت آدمها، یک چیز درونی هست و نه بیرونی... ولی در مجموع زندگی در اینجا یه جور زندگی هست که آدم بهش عادت میکنه، و خب کشور خودمونم یه جور دیگه زندگی توش هست که آدم به اونم عادت می کنه... شاید بیشتر همه چیز یه عادت باشه... و به عقیده من باید شجاعت اینو داشت که همه این عادتها را شکست و گوشه امن عادتها را رها کرد تا درست بفهمی که منظور زندگی از این همه راههای پیچ در پیچی که جلوی پاهات قرار می ده چی هست؟؟!
اگر می خواهید بدونید که اون چیزایی که آدم بهش عادت میکنه چیه، براتون می گم...
مثلاً همون برخورد بانکی که براتون گفتم... آدم بعد از یک مدت عادت میکنه که دیگه توی صف بانک یا هیچ اداره دیگه ای منتظر نمونه. یا اتوبوسها و قطارها و قایقها... آدم بعد از یک مدتی عادت میکنه که همه اونها درست راس ساعتی که برنامش از مدتها پیش ریخته شده اونجا باشند، و غیر از این چیزی خارج از عادته... یا پله برقی ها... آدم عادت می کنه که وقتی روشون می ایسته، سمت چپ بایسته تا کسانی که عجله دارند بتونند از بغل دست بقیه سریعاً رد شوند... یا توی پیاده روها... آدم عادت می کنه که از سمت چپ حرکت کنه تا با آدمهایی که از روبرو میان برخورد نکنه... درست مثل وسایل نقلیه... یا موقع رد شدن از خیابان، آدم عادت می کنه که حتماً با بقیه جمعیت منتظر سبز شدن چراغ بمونه... یا در خود خیابانها، آدم عادت میکنه که هیچ وقت نبینه که یک عابر یهو بپره جلوی ماشین... یا توی پارکها... آدم عادت می کنه که برای استراحت به اونجا بره و هیچ عامل مزاحمی وجود نداشته باشه... یا ببخشید، گلاب به روتون... آدم عادت میکنه که هر جایی نیاز به دسشویی پیدا می کنه، در کوتاهترین مدتی، به تمیزترین دستشویی ممکن، دسترسی داشته باشه... و .... هزاران هزار مورد دیگه هست که میتونم براتون مثال بزنم که آدم توی کشور خودمون به برعکسش عادت می کنه...
امروز دیگه وقتتونو بیشتر از این نمی گیرم... بقیشو بعداً براتون می نویسم
روز خوبی داشته باشید... شاد و سرزنده باشید
تا بعد
سلام دوستای خوبم
به بزرگی خودتون ببخشید اگر بعضی وقتها یکمی با تاخیر می نویسم
به هر صورت... یک روز شنبه دیگه در بریسبین استرالیا رسید و ما هم تصمیم گرفتیم بیرون بریم... نمی گم چقدر طول کشید تا بالاخره از در خانه خارج شیم... فقط بدونید که بعد از صبحانه تصمیم گرفتیم و بعد از ناهار رفتیم...
به سمت پارک جدیدی که تا به حال ندیده بودم رفتیم... که بازهم از خیابان کویینز معروف گذشتیم و دوباره پر از آدم بود و آدمهایی که هر کدوم داشتن یک جایی می رفتند و یک کاری می کردند...به سمت پارکی که در انتهای یکی از تقاطعهای انتهایی این خیابان قرار داشت رفتیم... وارد فضای پارک که شدیم ایستگاه کرایه دوچرخه قرار داشت... به سمت رودخانه حرکت کردیم... چقدر عروس... از هر طرف پارک که حرکت می کردیم یک گروه را که دور و بر عروس و دامادی قرار داشتند را می دیدیم... عروسها کاملاً صورتهای ساده و لباسهای ساده ای داشتند... همه را با تعجب نگاه می کردم و رد می شدم... به یلدا گفتم: به نظر تو روز عروسی اینها دقیقاً چه فرقی با روزهای دیگه زندگیشون داره؟؟ البته به جز اینکه یکسری دوست و آشنا جمع می شوند و اینها رسماْ زن و شوهر می شوند... ولی به غیر از اون...اینها از کوچکترین آرایشی استفاده نکردند... توی کشور ما عروسها از ساعت 7 صبح می روند توی آرایشگاه و ساعت 3 بعد از ظهر بیرون می آیند بیرون و وقتی که می آیند بیرون نه خودشون دیگه خودشونو می شناسند و نه اون دامادی که آمده دنبالشون (البته اینو نگفتم که چیزی را تحت سئوال ببرمااااااااا....چون خودم یک دخترم و قراره همین اتفاق برام بیفته
...فقط قصد مقایسه داشتم...
)و اینجا سخت ترین کاری که می کنند اینه که یک لباس سفید که اونم غالباْ ساده است تنشون می کنند و میان سر مجلس عروسیشون... و این تفاوت خیییییییییییییلی برام جالب بود...
به سمت رودخانه حرکت کردیم... به یک پلی رسیدیم که مخصوص عابرین پیاده بود و دونده ها و دوچرخه سوارها... البته اون فقط یک پل عابر پیاده ای که از روی رودخانه می گذشت نبود... اندازه اون پل به همان اندازه پلهایی بود که اتومبیل از روی آن رد می شد...و این البته به این خاطره که رودخانه اش یکمی بزرگتر از رودخانه های عادی است... و روی پلها یک قسمتی تعبیه شده بود که مثل خروجی از روی پل بود... گفتم: خروجی به کجا؟؟؟ وسط رودخانه؟؟؟ و با یلدا رفتیم که بفهمیم خروجی به کجا... و خروجی به یک فضای بسیار رمااااااانتیکی بود که توش صندلی گذاشته بودند و عابرین می تونستند اونجا بنشینند و به غروب آفتاب و رودخانه و پرنده های در حال پرواز و نمای ساختمانهای کنار رودخانه نگاه کنند...آآآآآآآآآآآه ه ه ه.... نمی تونم براتون توصیف کنم که چقدر این صحنه جالب بود و این یکی از زیباترین جاهایی بود که در مدت اقامتم در اینجا رفته بودم...
شبتون بخیر
تا بعد
صبح که از خواب بیدار شدم تصمیم داشتم که از در خانه بیرون نرم و یکسری از کارها را به صورت آنلاین انجام بدم.
یک رزومه درست کردم و برای چند تا شرکتی که توی اینترنت پیدا کرده بودم فرستادم. حدود نیم ساعت بعد مبایلم زنگ خورد. از یکی از اون شرکتها تماس گرفته بودند و زمانی را برای مصاحبه تنظیم کردند. مجبور شدم که حاضر شم و به سمت مقصد حرکت کنم. اما آدرس؟ هیچ ایده ای نداشتم که این آدرس در کدام قسمت شهر قرار داره... با یلدا تماس گرفتم، اونم هیچ ایده ای نداشت، شماره ای بهم داد و گفت که با این شماره تماس بگیر، کمکت می کنه. با شماره تماس گرفتم، اوپراتور گوشی را برداشت... گفتم: می خواستم به خیابان بیرودسرت برم، و می خواستم بدونم که چه طوری باید به اونجا رفت؟ گفت: الآن کجا هستی؟ گفتم در خیابان لیتلر... و شروع کرد به آدرس دادن، که از کجا برو، کدام اتوبوس را در چه ساعتی بگیر، این اتوبوس تو را تا کجا می بره، از اونجا ساعت چند، سوار چه اتوبوسی بشو و .... از در که آمدم بیرون، از این سرویسی که تا به حال ندیده بودم، خیلی لذت بردم... به سمت اتوبوس رفتم، راس ساعتی که گفته بود، اتوبوس آمد و سوار شدم... اما فکر کنم یه ایستگاهی را رد کردم که بعد از مشورت با راننده، پیاده شدم. و دوباره از اون ایستگاه تماس گرفتم. " من روبه روی بیمارستان الیزابت هستم، میخواستم هر چه سریعتر به بیرودسرت بروم، و مجدداً درست مثل بار اول تمامی مسیرهایی که باید می رفتم را بهم گفت. و من از اونجایی که کاملاً با محل غریبه بودم، چندین بار با این شماره تماس گرفتم، تا بالاخره موفق شدم به محل مورد نظر برسم... وارد دفتر که شدم، با منشی هماهنگ کردم که با آقای متیو وقت مصاحبه داشتم. کمی منتظر ماندم و آقای متیو آمد و برای مصاحبه به یکی از اتاقها راهنماییم کرد... از اونجایی که می دید من تازه وارد این کشور شدم و بسیاری از اصطلاحات کاری را نمی دانم، تمامی آنها را برایم توضیح داد و در نهایت کارتش را به من داد و ازم خواست که پس از تصمیم گیری در مورد این کار، باهاش تماس بگیرم..
اگر دوست دارید که بدونید تصمیمم چی بود... کار را نخواستم... چون ساعت کاریش زیاد بود... در ضمن اگر وقت کردید، به تبلیغات کاری اینجا یک سری بزنید... جالبه که اینجا کار و محیط کار را طوری تبلیغ می کنند که انگار می خواهند یکی از اجناسی را که روی دستشون مانده را بفروشند...
تا فردا...